یکصد داستان اخلاقی

سعدی ار عشق نتازد چه کند ملک وجود                       حیف باشد که همه عمر به باطل برود

  1 - داستان نگين ماندگار

پادشاهی نگین انگشتری داشت که می خواست روی ان نقشی بگذارد که در روزهای غم افسرده نشود و نا امیدی به سراغش نیاید به خاطر داشته باشد بعد از هر رنج و دردی، درسی نهفته است و در هنگام شادی که موجب امید و انرژی است، گرفتار غرور نشود و خدا را از یاد نبرد.

تمام دانشمندان اندیشیدند اما فکرشان به جایی نرسید تا اینکه یک فرد فقیری آمد و گفت روی نگین فقط یک جمله بنویسید که یادآور هر دو زمان باشد.   جمله اين بود:        این هم بگذرد

پادشاهی دُر ثمینی داشت      بهر انگشتری نگینی داشت

خواست نقشی باشدش دو ثمر         هر زمان که افکند به نقش نظر

گاه شادی نگیردش غفلت          گاه اندوه نبایدش محنت

هر چه فرزانه بود در ایام         کرد اندیشه ای ولی همه خام

ژنده پوشی پدید شده آن دم           گفت: بنگار«بگذرد این هم»

2 - داستان مسلمان شدن

مبلغ اسلام بود. در یکی از مراکز اسلامی لندن عمرش را گذاشته بود روی این کار تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که بر می گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد.

می گفت:چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟

آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی.

گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت: آقا از شما ممنونم.

پرسیدم بابت چی؟

گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم.

وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم و مسلمان شوم.

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم.

3 -پروفسور کم حافظه

پروفسور کم حافظه وارد خانه شد و کفش های خود را گذاشت داخل یخچال ، کتش را به لوستر آویزان کرد و لیوان را آب کرد که بخورد اما آب را از پنجره بیرون ریخت. شخصی که در بیرون در حال عبور بود ، آب بر سر و صوتش ریخت و گفت : ای عمو مگر مرض داری آب را می ریزی بیرون؟

پروفسور  گفت : خیلی می بخشید من نمی دانستم که شما تو لیوان هستید !

4 -حکمت آفرینش مگس

روزی در مجلس «منصور دوانیقی» مگسی چند بار بر صورت او نشست و آزارش داد.

او رو به امام صادق علیه السلام کرد و گفت: چرا خداوند مگس را آفرید؟

امام بی مهابا پاسخ دادند:     برای اینکه ستمگران را به وسیلۀ آن خوار و ذلیل کند.

منصور از این کلام یکه خورد و ساکت ماند.

5  - توبهی اعضای بدن

ذوالنون مصری گفت:بر هر عضوی توبه ایست:         توبـــهی دل، نیت کردن است بر ترک حرام.

  توبهی چشم، فرو خوابیدن است چشم را از محارم.     توبهی دست، ترکِ گرفتن است در گرفتن مناهی.

توبهی پای، ترکِ رفتن است به ملاهی.     توبهی گوش، نگاه داشتن گوش است از شنیدن اباطیل.

توبهی شکم، خوردن حلال است.   

گفت:عبودیت آن است که بندهی او باشی به همه حال، چنانکه او خداوند توست به همه حالی.

6 - پاداش یک بیت شعر

نقل شده که یکی از علما، "فردوسی" را پس از مرگ در خواب دید که در فردوس در درجات عالیه است.

از او پرسید که این درجه را به چه یافتی؟  گفت: به یک بیت که در توحید گفتم:

جـهان را بـلــندی و پـستی توئی                  ندانم چئی هر چه هستی توئی

7 -پنج نفر خوشبخت

آنیستا به سراغ دکتر برگمن رفت و گفت: نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و خود را زنی بد بخت می دانم. چه دارویی برایم سراغ داری آقای دکتر؟

دکتر برگمن قدری فکر کرد و سپس گفت: مادام تنها راه علاج شما این است که پنج نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از خانه هر کدام آنها یک تکه سنگ بیاوری، به شرط اینکه از زبان آنها بشنوی که خوشبخت هستند. زن رفت و پس از چند هفته به مطب دکتر برگشت، اما این بار اصلاً افسرده نبود. او به دکتر گفت: برای پیدا کردن آن پنج نفر، به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم خوشبخت ترینها هستند رفتم، اما وقتی شرح زندگی همه آنها را شنیدم، تازه فهمیدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم.

8-پيرزن و آينه

پیرزنی در آینه نگاه می کرد دید چشم هایش گود رفته، صورتش چین خورده و رنگش پریده است، با خود گفت: معلوم می شود دیگر مثل قبلاً آینه نمی سازند.

9- تاثیر غذا بر عبادت

مرحوم آیت الله کوهستانی به طور اشتراکی، یک دستگاه آسیاب آبی سنتی موروثی داشتند که از درآمد آن، زندگی ایشان و طلاب اداره میشد. به آسیابان سفارش میکردند که «سهم من همیشه از مزدِ آردِ گندمِ افرادِ معمولی و مستضعف باشد». در ماه رجب ایشان میبیند که از عبادت لذت نمیبرد، پس به فکر فرو میرود تا علت را بیابد. ابتدا از اهل خانواده میپرسد: شما از آرد قرضی یا وقفی یا از سهم امام استفاده کردهاید؟

میگویند: نه. پس به سراغ آسیابان میرود و میگوید: چند روز قبل آرد چه کسی را (به عنوان مزد آسیاب) برای ما فرستادی؟   میگوید: شخصی پولدار و ظاهرا بهائی بود و گندمش خوب بود، آردش را برای شما فرستادم.

تا این جمله را گفت، ایشان چهرهاش تغییر کرد و با عصبانیت فرمود: مؤمن!  ما را از فضیلت ماه رجب محروم کردی.

10- تنهايي

آورده اندکه بزرگی روزی نشـسته بود و کتابی می خواند.  شـخصی به نزد وی آمـد و گفـت : چرا تنها نشـسته ای؟

بزرگمرد گفـت : تنها اکنون گشـتم که تو آمـدی، از آنکه به سـبب تو از کتاب خواندن باز ماندم.

11- تو آدم نميشي

روزی روزگاری پادشاهی به وزیرش می گوید که: ای وزیر من زمانی که جوان بودم پدرم همیشه به من می گفت "تو آدم نمیشی". خیلی دوست داشتم تا بتوانم نظرش را عوض کنم.

وزیر می گوید: قربان شما هم اکنون یک پادشاه هستید. به نظرم شرایطی فراهم آورید که پدرتان شما را ببیند، آنگاه نظرش تغییر خواهد کرد.

بنابر حرف وزیر، پادشاه دستور می دهد که شرایط سفر را به روستایی که پادشاه در آنجا بدنیا آمده بود فراهم کنند تا پدرش که هنوز در خانه ی قدیمی خودش در آن روستا زندگی می کرد او را ببیند.

پادشاه با تمام عظمت خود به همراه وزیران و سربازان و همراهان سوار بر اسب زیبا و با وقار خود به روستا می روند. سپس دستور می دهد تا سربازان پدرش را از خانه اش گرفته و به میدان روستا بیاورند.

همه ی اهالی روستا در حال تکریم و تعظیم به پادشاه بودند اما زمانی که پدر پادشاه به میدان می آید خیلی آرام و ساده در مقابل پادشاه که بر اسب سوار بود می ایستد.

پادشاه می گوید که: ای پدر ببین من پسرت هستم. همان کسی که می گفتی آدم نمی شود. ببین که من هم اکنون پادشاه این مملکت هستم و همه از من فرمان می برند. حال چه می گویی؟

پیرمرد نگاهی به روی پسرش می اندازد و می گوید: من هنوز سر حرف هستم. تو آدم نمیشی.

من هرگز نگفتم تو پادشاه نمیشی، گفتم تو آدم نمیشی. تو اگر آدم بودی به جای اینکه سرباز بفرستی دنبال من خودت می آمدی در خانه را می زدی و من در را برایت باز می کردم. اگر تو آدم بودی حال که من آمده ام به احترام من که پدرت هستم از اسب پیاده میشدی.  نه، من از نظرم بر نمی گردم. تو آدم نمیشی.

12- جنگ

پسر کوچکی از پدرش پرسید : بابا ، جنگ چگونه به وجود می آید ؟

پدر جواب داد : پسرم فرض کن که دو کشور آلمان و انگلستان ، با همدیگر اختلافی دارند.

مادر بچه که تازه وارد شده بود، گفت : آلمان چه کاره است که با دولتی مثل انگلستان اختلاف داشته باشد؟

شوهر جواب داد : ما فرض کردیم خانم.

مادر جیغ کشید : بی خود فرض کردید، این فرض که صحیح نیست.

شوهر که عصبانی شده بود، وسط حرف او پرید و گفت: اصلاً به شما چه مربوطه که در صحبت ما دخالت می کنی؟

زن چهره در هم کشید و گفت: سر من داد می زنی؟ بشقابی را که روی میز بود، برداشت تا آن را بر سر شوهرش بکوبد.

اما بچه وسط پرید و گفت: بس است پدر، من فهمیدم که جنگ چگونه پدید می آید.

13- جوان ثروتمند و عارف

جوان ثروتمندي نزد عارفي رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسيد: چه مي بيني؟

گفت: آدم هايي که مي آيند و مي روند و گداي کوري که در خيابان صدقه مي گيرد.

بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: در آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني؟   گفت: خودم را مي بينم.

عارف گفت: ديگر ديگران را نمي بيني.  آينه و پنجره هر دو از يک ماده ي اوليه ساخته شده اند : شيشه.

اما در آينه لايه ي نازکي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني.

اين دو شي شيشه اي را با هم مقايسه کن:   وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي کند. اما وقتي از جيوه (يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بيند.

تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش جيوه اي را از جلو چشمهايت برداري، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري… 

14- غرور و چشمه

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند.

آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید .

فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود.

خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد.

15-حالت برزخی زن بی حجاب

یکی از شاگردان شیخ رجبعلی خیاط رحمة الله علیه بنام آقا سید می گفت: هنگام بیرون آمدن از در حیاط، ابتدا ایشان خارج می شد و من هم بدنبال او می رفتم. روزی زنی آرایش کرده و بدون حجاب و گیسو فرو هشته از آنجا می گذشت.

جناب شیخ به من فرمود: نگاه کن - یعنی باطن این زن را ببین.

با تصرف شیخ نگاه کردم ... دیدم زمین مانند مس گداخته است و همان زن بدون پوشش ایستاده، و از تار موی او، آثار ناپاکی شهوت می ریزد و شعله ور می شود، مانند قطرات بنزین که بر روی آتش بریزد.

وقتی چنین دیدم، جناب شیخ فرمود: روح این زن را به اندازۀ هزار آدم جهنمی عذاب می کنند.

16- حسرت نداشتن

سارا با قیافه ای در هم کنار مادرش روی نیمکت پارک نشسته بود و با حسرت به دختری که روی نیمکت رو به رو نشسته بود نگاه می کرد. صورت بزک کرده دختر به نظرش خیلی زیبا آمد. با خود گفت: چی می شد که من جای این دختر بودم یا حداقل ذره ای از زیبایی و قیافه او را داشتم.

دختر زیر چشمی نگاهی به سارا انداخت. او حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد تا بتواند دوباره یک لحظه مثل سارا در کنار مادرش بنشیند و مثل حالا از فرار پشیمان نباشد.

17-خدای را دوست داری؟

فضیل عیاض گفت: چون تو را گویند "خدای را دوست داری؟" خاموش باش که اگر گویی "نه" کافر باشی و اگر گویی "دارم"، فعل تو به فعل دوستان نماند.                   تذکرة الاولیاء، عطار نیشابوری

18-خداي مهربان

آورده اند که رب العزَّه گفت: ای موسی! چون قارون، به عذاب ما که در اثر دعای تو بر او نازل شد به زمین فرو می رفت، هفتاد مرتبه تو را خواند و التماس کرد ولی به فریادش نرسیدی و بر رفع عذاب از وی دعا نکردی. به عزت و جلال من که اگر یک بار بخاطر من فریاد می نمود و التماس بر من می کرد، او را پاسخ می دادم و به فریادش  می رسیدم.

19-خود خواهی

آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود. فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده! مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هُل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.

فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد.

20- در جستجوي شانس گم شده

آيا قصه پيرمردي را که مي خواست شانس گمشده اش را پيدا کند، شنيده ايد؟

پير مردي که فکر مي‌کرد اگر شانس خود را به دست بياورد، ديگر نيازي به کار و تلاش ندارد. در زمانهاي دور پيرمردي زندگي مي کرد که به بدشانسي معروف و مشهور شده بود. پيرمرد در فقر و تنگدستي زندگي مي کرد و فکر مي کرد که شانس از او روي گردانده و به همين خاطر است که او چنين مشکلاتي را دارد. پيرمرد که از زندگي نااميد شده بود و ديگر اميدي به شانس و اقبال خود نداشت، روزي در خواب «داناي كل» را ديد. «داناي كل»، پيرمردي بود که مسئول تقسيم جوي شانس و اقبال بود. پيرمرد در خواب ديد که جوي شانس او قطع شده است و هيچ آبي در آن جاري نيست.

فردا صبح پيرمرد که از خواب بلند شد تصميم گرفت که هر طوري که شده ، «داناي كل» را پيدا کند و از او بخواهد که به جوي شانس او نيز کمي آب جاري کند تا شانس و اقبال، دوباره به او روي آورد. بنابراين صبح زود توشه سفر را برداشت و به بازار رفت و از پيرمردي که سرد و گرم روزگار کشيده بود، سراغ «داناي كل» را گرفت. او نيز راه جنگل را به او نشان داد.

پيرمرد در ابتداي ورود به جنگل با يک شير بيمار رو به رو شد. شير به قدري ناتوان شده بود که نمي‌توانست حتي ضعيف ترين حيوانات جنگل را شکار کند. پيرمرد از او سراغ باغي که «داناي كل» در آن کار مي کرد، را گرفت. شير حاضر شد که راه را به او نشان دهد اما در عوض از پيرمرد خواست که هر وقت «داناي كل» را ديد، علت و راه معالجه بيماري او را بپرسد. پيرمرد نيز قبول کرد و به راه افتاد. پيرمرد بعد از طي مسافتي به درختي رسيد که خشک شده بود. پيرمرد تصميم گرفت تا در سايه درخت اندکي استراحت کند و سپس به راه خود ادامه دهد. صداي ناله درخت به گوش پيرمرد رسيد که درد شديدي را در ريشه هايش احساس مي کرد. پيرمرد از درخت سراغ «داناي كل» را گرفت. درخت نيز حاضر شد تا راه را به او نشان دهد اما از پيرمرد خواست که هر وقت «داناي كل» را ديد از او سئوال کند که چرا درختي که تا سال قبل ميوه هم مي داد، امسال خشک شده است. پيرمرد نيز قبول کرد و به راه افتاد.

پيرمرد در ادامه راه به يک دريا رسيد که بايد از آن عبور مي کرد، پيرمرد که نااميد شده بود نهنگي را ديد که روي آب مانده بود و نمي توانست به زير آب برود. نهنگ حاضر شد تا پيرمرد را با خود به آن سوي آب ببرد اما در عوض از پيرمرد خواست که هر وقت «داناي كل» را ديد، علت اينکه او نمي تواند به زير آب برود را بپرسد. پيرمرد که از آب گذشت به باغي که «داناي كل» باغبان آن بود رسيد و ديد که «داناي كل» مشغول تقسيم آب در جوي‌هاي شانس است. قبل از هر چيزي از «داناي كل» خواست تا اندکي آب نيز در جوي او جاري سازد. «داناي كل» نيز قبول کرد و با بيل خود اندکي آب را در جوي پيرمرد جاري کرد. بعد از آن پيرمرد سه سئوالي که شير، درخت و نهنگ از «داناي كل» مي خواستند بپرسند، را مطرح کرد.

«داناي كل» در جواب علت اينکه چرا نهنگ نمي تواند به زير آب برود، گفت: در دماغ نهنگ يک الماس مانده است که راه نفس کشيدن نهنگ را گرفته است و به همين خاطر است که نهنگ نمي تواند به زير آب برود و بايد کسي پيدا شود که با مشت روي سر نهنگ ضربه بزند تا الماس از دماغ نهنگ خارج شود.

«داناي كل» در جواب سئوال دوم که چرا درختي که تا سال قبل ميوه هم مي داد، امسال خشک شده است، جواب داد: دزدي که يک صندوقچه پر از سکه‌هاي طلا را دزديده بود و از دست ماموران فرار مي کرد، صندوقچه را در زير ريشه هاي درخت خاک کرده است که اين باعث شده تا درخت خشک شود و نتواند ميوه دهد. و بايد کسي پيدا شود تا آن صندوقچه را از زير خاک بيرون بياورد تا درخت نيز بتواند ميوه دهد.

«داناي كل» در جواب سئوال سوم نيز گفت: شير بايد يک آدميزاد نادان و احمق را بخورد تا بتواند دوباره سلطان جنگل شود و قدرت از دست رفته‌اش را دوباره بدست آورد.

پيرمرد که جواب سئوال هاي خود را شنيد، حرص و طمع باعث شد تا از «داناي كل» بخواهد که تمام آب را در جوي او جاري کند، اما «داناي كل» قبول نکرد، و پيرمرد خود بيل را از دست «داناي كل» گرفت و با آن ضربه اي به سر او زد و سپس تمام آب چشمه شانس را به طرف جوي خود برگرداند تا تمام آب چشمه شانس در جوي خودش جاري باشد.

پيرمرد از اينکه تمام آب چشمه شانس در جوي او جاري بود، خوشحال و خندان تصميم گرفت که به خانه برگردد و بعد از اين، ديگر هيچ کاري انجام ندهد و در خوشي و آرامش زندگي کند. پيرمرد قصه ما بعد از اينکه از آب دريا عبور کرد، جواب سئوال نهنگ را داد. نهنگ هم هر چقدر التماس کرد تا پيرمرد با مشت خود ضربه اي به سر او بزند تا الماس از دماغ نهنگ خارج شود، پيرمرد قبول نکرد و گفت که من ديگر نيازي به اين کارها و الماس ندارم چرا که تمام آب چشمه شانس در جوي من جاري است و من نبايد به خود زحمت اين کارها را بدهم.

پيرمرد وقتي به درخت نيز رسيد علت خشک شدن درخت را گفت. درخت نيز هر چقدر خواهش و التماس کرد تا پيرمرد صندوقچه را از زير ريشه هاي درخت بيرون بياورد، قبول نکرد و باز همان جوابي که به نهنگ داده بود را تکرار کرد.

پيرمرد وقتي داشت از جنگل خارج مي شد شير را ديد و به او گفت که بايد يک آدميزاد نادان و احمق را بخورد تا بتواند قدرت از دست رفته اش را بدست آورد. شير از پيرمرد خواست که آنچه را که از آغار سفر بر او گذشته بود براي شير تعريف کند. پيرمرد نيز همين کار را کرد. شير به پيرمرد گفت: شانس يک بار به تو روي کرده بود اما تو نتوانستي آن را حفظ کني. تو الماسي که در دماغ نهنگ بود را برنداشتي و صندوقچه اي که پر از سکه هاي طلا بود، رها کردي. پس آدميزادي احمق تر و نادان تر از تو نمي توانم پيدا کنم. پس شير به پيرمرد حمله کرد و او را خورد.

21-درس تیرداد پادشاه ایران

پس از آنکه سپاهیان تیرداد پادشاه ایران ، ارتش یونان را به عقب راند و سلوکوس فرمانروای آنها را به بند کشید، در شهر صددروازه ( دامغان امروزی ) بخاطر این پیروزی ارزشمند جشن و پایکوبی بزرگی برپا شد. در میان اين بزم، اشک دوم دید گروهی تن پوش رزم آوران شکست خورده یونانی را بر تن نموده و مردم را می خندانند. پادشاه ایران دستور داد آنها را گرفته و در بند بیندازند.

آن شب فرمانروای ایران به مردم گفت: فرزندان ما جانانه جنگیدند و در راه ایران کشته شدند، جنگجویان یونانی هم مسخره نبودند و اگر می توانستند یک ایرانی را هم زنده نمی گذاردند آنها به خاطر کشورشان کشته شدند و ما پیروز. خندیدن بر سپاه در هم شکسته آنها در خوی ما نیست.   پس از سه روز به فرمان پادشاه ایران گروهی که در بزم دستگیر شده بودند آزاد گشتند و این رسم نیک برای آیندگان سرزمین پاک ایران باقی ماند.

22_درس گرفتن از کبوتر

جناب آخوند ملا حسینقلى همدانی مي گويد : بعد از بیست و دو سال سیر و سلوك روزى در نجف در گوشه ایوانى نشسته بودم، دیدم كبوترى بر زمین نشست و پاره نانى بسیار خشكیده را به منقار گرفت و هر چه نوك می زد خورد نمى شد، پرواز كرد و برفت و نان را ترك گفت. پس از چندى بازگشت به سراغ آن تكه نان آمد، باز چند بار آن را نوك زد و شكسته نشد، باز برگشت و بعد از چندى آمد و بالاخره آن تكه نان را با منقارش خرد كرد و بخورد.       از این عمل كبوتر ملهم شدم كه اراده و همت مى باید.

23-دروغ مصلحت آمیز

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد.

بیچاره در حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن ، که گفته اند هر که دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید.   ملک پرسید: چه می گوید؟  یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند ...

همی گوید: والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس.ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت.

وزیر دیگر که بر ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.

ملک روی ازین سخن درهم آورد و گفت: مرا آن دروغ پسندیده تر آمد از این راست که تو گفتی. که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثتی و خردمندان گفته اند: دروغی مصلحت آمیز به از راستی فتنه انگیز.

24-درویش و نماز

درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوه ی او بست و گفت: با گیوه نماز درست نباشد.

درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد.

25=دریا باش

مردى پیش بایزید بسطامى آمد و گفت: چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فایده دهى و خود نیز پخته‏تر گردى كه گفته‏اند:

بسـیار سفر باید تا پختـه شـود خامى            صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى

بایزید گفت: در این شهر كه هستم، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كرده‏ام. به وى مشغولم و از او به دیگرى نمى‏پردازم.  آن مرد گفت: آب كه در یك جا بماند و جارى نگردد، در جایگاه خود بگندد.

بایزید جواب داد: دریا باش تا هرگز نگندى. برگرفته از: گزیده كشف الاسرار، دكتر رضا انزابى نژاد، ص 74

26-آداب دعا

شخصى در محضر امام زین العابدین علیه السلام عرض کرد:

الهى ! مرا به هیچ کدام از مخلوقاتت محتاج منما!امام علیه السلام فرمود: هرگز چنین دعایى مکن !

زیرا کسى نیست که محتاج دیگرى نباشد و همه به یکدیگر نیازمندند.   بلکه همیشه هنگام دعا بگو:

خداوندا! مرا به افراد پست فطرت و بد نیازمند مساز!.

27-دعا

مرد تصمیمش را گرفته بود، می خواست اموالش را بفروشد و در تجارت به کار اندازد. هر شب دعا می کرد: خدایا کمکم کن تا در تجارت موفق شوم... اما هر چه بیشتر تلاش می کرد کمتر موفق می شد تا اینکه بالاخره توانست آنها را با قیمت بالایی بفروشد و عاقبت چنان در ثروت غرق شد که از همه چیز و همه کس برید. از تنهایی به خدا پناه برد و گفت: خدایا! تو که می دانستی عاقبتم چنین می شود چرا دعایم را مستجاب کردی؟

در خواب کسی به او گفت: بار اول ثروت خواستی و خدا از تو صبر خواست، اگر صبر می کردی بهترین راه را برای خوشبختی انتخاب می کردی.

28-دوزخي و بهشتي

جعفر بن یونس ، مشهور به شبلى ( ٢۴٧- ٣٣۵) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنید بغدادى، و استاد بسیارى از عارفان پس از خود بود.

در شهرى که شبلى مى زیست ، موافقان و مخالفان بسیارى داشت. برخى او را سخت دوست مى داشتند و کسانى نیز بودند که قصد اخراج او را از شهر داشتند. در میان خیل دوستداران او، نانوایى بود که شبلى را هرگز ندیده و فقط نامى و حکایت هایى از او شنیده بود. روزى شبلى از کنار دکان او مى گذشت. گرسنگى، چنان، او را ناتوان کرده بود که چاره اى جز تقاضاى نان ندید. از مرد نانوا خواست که به او، گرده اى نان، وام دهد. نانوا  برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلى رفت.

در دکان نانوایى ، مردى دیگر نشسته بود که شبلى را مى شناخت. رو به نانوا کرد و گفت : اگر شبلى را ببینى، چه خواهى کرد؟

نانوا گفت : او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.

دوست نانوا به او گفت: آن مرد که الآن از خود راندى و لقمه اى نان را از او دریغ کردى، شبلى بود. نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد که گویى آتشى در جانش برافروخته اند. پریشان و شتابان، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت. بى درنگ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست که بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد. شبلى، پاسخى نگفت. نانوا، اصرار کرد و افزود: منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شکرانه این توفیق و افتخار که نصیب من مى گردانى، مردم بسیارى را اطعام کنم . شبلى پذیرفت.

شب فرا رسید. میهمانى عظیمى برپا شد. صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند. مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد.

بر سر سفره، اهل دلى روى به شبلى کرد و گفت : یا شیخ ! نشان دوزخى و بهشتى چیست؟

شبلى گفت: دوزخى آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمى دهد؛ اما براى شبلى که بنده ناتوان و بیچاره او است ، صد دینار خرج مى کند.

29-راننده اتوبوس و نسبيت

در هیاهوی فرضیه ی نسبیت، روزی در شهر نیویورک مسافری از راننده ی اتوبوس می پرسد : آیا میدان واشنگتن تا اینجا دور است یا نزدیک؟

راننده جواب می دهد : طبق اظهارات انیشتین کلمه ی دور مفهوم نسبی دارد . بستگی به این دارد که شما عجله داشته باشید یا خیر !!

30-پای گنجشك

دکتر گفت : باید پایت را قطع کنیم.   راننده کامیون که در بین راه از سرما یک پایش یخ زده بود از حرف دکتر خنده اش گرفت.

دکتر گفت : چرا می خندی؟

راننده کامیون گفت: وقتی نوجوان بودم در فصل زمستانی سرد مثل امسال  دنبال یک گنجشک کردم.گنجشک به حفره ای که در دیوار حیاط بود پناه برد. من دستم را داخل حفره کردم و گنجشک را گرفتم. هنگام بیرون آوردن گنجشک یک پای آن از بدنش جدا شد.

در همین موقع مادرم فریاد زد: وااای! پای بچه ام قطع شد. من که می خندیدم گفتم: پای من که کنده نشد ، پای این گنجشک قطع شد. و اکنون من به حرف مادرم رسیدم و متوجه شدم که منظور آن روزش چه بود...

31- توهم روباه

صبح زود وقت طلوع آفتاب، روباه از لانه خارج شد و سایه خودش را دید و دستپاچه گفت:

امروز برای یک ناهار یک شتر خواهم خورد.

پس راه افتاد و تمام صبح را در جستجوی شتر به این سوی و آن سوی پرسه زد. نزدیک ظهر یک بار دیگر به سایه خودش خیره شد و بهت زده گفت: بله یک موش کوچک هم برای ناهار من کافی است.

32- زبان حال نجاسات

شیخ ابوسعید ابوالخیر، با مریدان از جایى مى‏گذشت. چاه خانه‏اى را تخلیه مى‏كردند. كارگران با مشك و خیك، نجاسات را از اعماق چاه بیرون مى‏كشیدند و در گوشه‏اى مى‏ریختند.

شاگردان شیخ، خود را كنار مى‏كشیدند و لباس خود را جمع مى‏كردند كه مبادا، به نجاست آلوده شوند، و به سرعت از آن جا مى‏گریختند. ابوسعید، آنان را صدا زد و گفت: بایستید تا بگویم این نجاسات، به زبان حال، با ما چه مى‏گویند.

مى‏گویند: ما همان طعام‏هاى خوشبو و خوش طعمیم كه شما دیروز، ما را به قیمت هاى گزاف مى‏خریدید و از بهر ما جان و مال خود را نثار مى‏كردید و هر سختى و مشقتى را در راه به دست آوردن ما تحمل مى‏كردید. ما را كه طعام‏هایى خوش طعم و بو بودیم، به خانه هایتان آوردید و به یك شب كه با شما هم صحبت و هم نشین شدیم، به رنگ و بوى شما در آمدیم. حال از ما مى‏گریزید؟! بر ما است كه از شما بگریزیم.

33- زلزله

آخرین دقایق کلاس است و دانشجویان منتظر به پایان رسیدن درس. در کلاس بسته است و صدای استاد بین چهار دیواری پژواک بر می دارد، ناگهان لرزش خفیفی ساختمان را فرا می گیرد و یکی از دانشجوهای پسر که ادعاهایش همه را کشته یک مرتبه وحشت زده می شود و مثل گلوله طول کلاس را طی و در را باز می کند و همان طور که فریاد می زند «زلزله» به سرعت فرار می کند. بقیه دانشجو ها هم ترسیده اند و هم بهت زده شده اند، یکی دو نفر نیم خیز هم می شوند و ... اما ناگهان صدای کامیونی از کوچه بغل ساختمان دانشگاه می گذرد به گوش می رسد و ساختمان باز هم می لرزد، بچه ها می زنند زیر خنده. دانشجوی پر ادعا بر می گردد. از خجالت سرخ شده و برای اینکه با کسی حرف نزند می رود ته کلاس می نشیند. چند دقیقه بعد ساختمان کاملاً می لرزد. این بار استاد هم مثل دانشجویانش می گریزد. دانشجوی پر ادعا می خندد ... اما این بار واقعاً زلزله بود و در این میان فقط یک دانشجو در زلزله کشته شد. یک دانشجوی پر ادعا.

34- زن کامل

يكي ازملا نصرالدین پرسيد : ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتادی؟

ملا نصرالدین پاسخ داد: بله. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم به دمشق رفتم و با زن پر حرارتی آشنا شدم: اما او از دنیا بی خبر بود. بعد به اصفهان رفتم آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره ی آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختری زیبا با ایمان و تحصیل کرده ازدواج کنم.

پس چرا با او ازدواج نکردی؟   آه رفیق ! او هم دنبال مرد کاملی می گشت.

35- سرباز شجاع

اسکندر در جنگی میان لشگرش سربازی دید که بر اسبی لاغر و اعرج سوار است.

سرزنشش نمود و گفت: شرم نداری با این اسب به معرکه آمده ای؟

سرباز خندید ... اسکندر تعجب نمود و گفت: من به تو عتاب می کنم و تو می خندی؟!

سرباز گفت: تعجب از پادشاه است ... اسکندر پرسید: چرا؟

سرباز گفت: من بر اسبی سوارم که هرگز نمی توانم با آن از جنگ بگریزم اما تو بر اسبی سواری که با آن فرار برایت میسر است.

اسکندر از این جواب خجالت کشید و به سرباز انعام داد.

36- سخن دو پهلو در باره ی خلیفه

ابن جوزی در منبر مشغول وعظ بود. شخصی برخاست و پرسید: خلیفه بعد از رسول خدا که بود؟

ابن جوزی گفت: «من بنتهُ فی بیته» یعنی: آن کس که دخترش در خانه او بود.

اگر اهل سنت باشد، خیال کند ابوبکر است و اگر شیعه باشد بداند که علی علیه السلام است. و چون سائل دید از این جواب، نتیجه ای حاصل نشد، سوال کرد: چند نفر خلیفه بعد از رسول بودند؟

ابن جوزی گفت: اربعة اربعة اربعة یعنی :چهار، چهار، چهار.

تا اگر شیعه باشد بداند که دوازده نفر است و اگر اهل سنت باشد حمل به تکرار کند و گوید که چهار است!

37-سگان بلخ هم این کنند

چون شقیق بلخی به مکه رفت و ابراهیم ادهم او را دید، شقیق گفت: ای ابراهیم، چه میکنی در کار معاش؟

گفت: اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم.

شقیق فرمود: سگان بلخ هم این کنند که چون یابند مراعات کنند و دم بجنبانند و اگر نیابند صبر کنند!

ابراهیم گفت: پس شما چگونه کنی؟    فرمود: اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم.

ابراهیم برخاست و سر شقیق را بوسید و گفت: و الله تو استادی.         (تذکرة الاولیاء، عطار)

38- شاپور ساسانی و اجداد شیخ نشین های خلیج فارس

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .

پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند: اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند و اما این بار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .

می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد. همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند. آنها جنوب خلیج فارس که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند

به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی: فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .

گفته می شود پس از پاکسازی جنوب، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست.

39-شاه عباس و وزيرش

شاه عباس از وزیر خود پرسید: امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟

وزیر گفت: الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!

شاه عباس گفت: نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه پینه دوزان، چون مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.

40-حکایت دزد و صاحب خانه

دزدي به خانه اي رفت. چيزهايي يافت آنها را بست و در گوشه اي گذاشت و به اتاق هاي ديگر رفت. در اين هنگام صاحب خانه بيدار شد و بسته را برداشت و مخفي كرد. دزد برگشت و بسته را نيافت. رو به صاحب خانه كرد و گفت: حالا خودت انصاف بده دزد منم يا تو!

41- شعر بی معنا

 شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود. آن را نزد جامی برد.

پس از خواندن آن گفت : همان طوری که دیدید ، در این غزل از حرف الف استفاده نشده است.

جامی گفت : بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید.

42- شاهراه مرگ

سلیمان نبى(ع) را فرزندى بود نیك‏سیرت و با جمال. در كودكى درگذشت و پدر را در ماتم خود گذاشت. سلیمان، سخت رنجور شد و مدّتى در غم او مى‏سوخت.

روزى دو مرد نزد او آمدند و گفتند: اى پیامبر خدا! میان ما نزاعى افتاده است. خواهیم كه حُكم كنى و ظالم را كیفر دهى و مظلوم را غرامت بستانى

سلیمان گفت: نزاع خود بگویید.

یكى گفت: من در زمین، تخم افكندم تا برویَد و برگ و بار دهد. این مرد بیامد و پاى بر آن گذاشت و تخم را تباه كرد.

آن دیگر گفت: وى، بذر در شاه‏راه افكنده بود و چون از چپ و راست، راه نبود، من پا بر آن نهادم و گذشتم.

سلیمان گفت: تو این قدر نمى‏دانى كه تخم در شاهراه نمى‏افكنند كه از روندگان، خالى نیست.

همان دم، مرد به سلیمان گفت: تو نیز این‏قدر نمى‏دانى كه آدمى به شاهراهِ مرگ است و چندان نگذرد كه مرگ بر او پاى خواهد نهاد، كه به مرگ پسر، جامه ماتم پوشیده‏اى؟

سلیمان دانست كه آن دو مرد، فرشتگان خدایند كه به تعلیم و تربیت او آمده‏اند. پس توبه كرد و استغفار گفت.

منبع:    كیمیاى سعادت، محمّد غزالى، به كوشش: حسین خدیو جم، تهران: علمى و فرهنگى، 1361، ج 2، ص

43- شکر مصیبت

سعدی می گوید: پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمیشد. مدت ها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجلّ، علی الدّوام گفتی.

پرسیدندش که شکر چه می گویی؟      گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.

44- شکوه ایران در کجاست؟

کریم خان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد.

از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد؟

کریم خان پرسید: در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی؟    گفت: در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم.

کریم خان خندید و گفت آن زمان من هم مانند امروز تو، از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم.    این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر آن یگانه دوران ها را دارد .

نادرشاه افشار توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود .

نادر شاه افشار در جمع ارتشیان ایران می گوید : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای، شمشیر و عمل تو ماندگار می شود، چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادیشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند. پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند و آنان خواهند آموخت آزادیشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند... گلستان سعدی

45- طبيب و مريض

شخصی نزد طبیبی رفت و گفت : دردی دارم آن را علاج کن.  طبیب پرسید  چه دردی داری؟

مریض گفت : چند روز است که موی من درد می کند!   طبیب پرسید : امروز چه خورده ای؟مریض گفت : نان و یخ!

طبیب گفت : سبحان الله  نه دردت به درد آدمیان می ماند و نه غذایت به غذای عالمیان!

46- طعنه استاد

علامه طباطبایی رحمة الله علیه می فرمودند:

مرحوم قاضی- استاد علامه - نمی پذیرفتند که کسی از ایشان عکس بگیرد، تا آنکه مجبور شدند برای داد و ستدی از خود عکس بیندازند زیرا می بایست عکسی روی شناسنامه ایشان می بود.

روزی [علاقه مندان]، پس از درس مرحوم قاضی، شماری از همان عکس را که برای شناسنامه انداخته بودند، آوردند تا میان شاگردان پخش کنند و شاگردان برای گرفتن عکس ها، از یکدیگر پیشی می گرفتند و هر کس عکس را از دیگری می ربود!

شلوغ که شد، آقا فرمودند:  شما اصلا عقل ندارید! من خودم اینجا نشسته ام، شما سر عکس دعوا می کنید؟"

علامه طباطبایی افزودند: ما هم یکی از آنان بودیم که در آن جلسه عکس می خواست!

47- عروس صادق و بذر معیوب  

پادشاه مجارستان وقتی گرد پیری بر سر خود دید، تصمیم گرفت پسرش را جای خود بر تخت بنشاند، اما بر اساس قوانین کشور پادشاه می بایست متاهل باشد. پدر چند روزی فکر کرد و اندیشید و سپس به مباشرانش دستور داد یکصد دختر زیبا از سراسر کشور جمع کنند تا برای پسرش همسری انتخاب کند. آنگاه همه دخترها را در سالنی جمع کرد و به هر کدام از آنها «بذر کوچکی» داد و گفت: طی سه ماه آینده که بهار است، هر کس با این بذر زیباترین گل را پرورش دهد عروس من خواهد شد. دختران زیبارو از روز بعد دست به کار شدند و در میان آنها دختر فقیری بود که در روستا زندگی می کرد. او با مشورت کشاورزان روستایش بذر را در گلدان کاشت، اما در پایان 90 روز هیچ گلی سبز نشد. خیلی ها گفتند که دیگر به جلسه نهایی نرو، اما او گفت: «نمی خواهم که هم ناموفق محسوب شوم و هم ترسو!» در روز موعود پادشاه دید که 99 دختر دیگر هر کدام با گلهایی زیبا آمدند، سپس از دختر روستایی دلیل را پرسید و جواب را عیناً شنید. آنگاه رو به همه « عروس من این دختر روستایی است!» وقتی سایرین معترض شدند پادشاه گفت: قصد من این بود که صادق ترین دختر کشور را برای پسرم بگیرم! تمام بذر گل هایی که به شما داده بودم عقیم و نابارور بود، اما همه شما نیرنگ زدید و گلهایی دیگر آوردید، جز این دختر که حقیقت را آورد!

48- طمع

زن و مرد فقیر که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را می گذراندند و تنها در آمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها شکم خود و بچه ها را سیر می کردند. درخت سیب چند وقتی میوه نداد تا بالاخره موقعی که آنها خیلی گرسنه بودند، یک سیب خیلی بزرگ بر شاخه درخت سبز شد. مرد فقیر وقتی سیب را چید با خودش گفت: با فروش این سیب فقط می توانم یک وعده شکم خانواده ام را سیر کنم، اما در عوض می توانم آن را به سلطان کارتیج هدیه بدهم تا خوشحال شود. همین کار را کرد و به سراغ سلطان مهربان رفت و سیب را هدیه کرد.

کارتیج وقتی از مشاورانش شنید که پیر مرد چقدر فقیر است، از عزت نفس او خوشش آمد و یک کیسه طلا به مرد داد و زندگیش را عوض کرد. یکی از مشاوران سلطان که این صحنه را دید با خود گفت: وقتی سلطان به خاطر یک سیب کیسه طلا می دهد، پس من هم هدیه ای می آورم. فردای آن روز به جواهر ساز شهر سفارش یک سیب طلا داد و سپس آن را به سلطان هدیه کرد. سلطان کاتریج که ماجرا را فهمید به او گفت: آن پیر مرد همه داراییش را به من هدیه کرد، اما تو به خاطر طمع، یک گوشه از ثروتت را هدیه کرده ای! و سپس تمام اموال مرد طماع را میان فقرای شهر تقسیم کرد!

سلطان کاتریج در افسانه های لهستان، به یک پادشاه مهربان معروف است.

49- عشق لیلی و عشق خدا

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟

مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟

 

50- شهرام جزايري و آيت الله بهجت

روزی شهرام جزایری، بر اساس ارتباط‌هایی که ایجاد کرده‌ بود، از فرزند آیت‌الله بهجت درخواست ملاقات با آقا را داشت. اما وقتی این جریان به اطلاع حضرت آیت‌الله بهجت رسید وی مخالفت کرد.

شهرام جزایری با طرح ترفندی، روزی به مقابل مسجد حضرت آیت الله بهجت در قم می رود تا وقتی که حضرت آقا از نماز فارغ می شوند، از فرصت استفاده‌ کند و وارد دفتر یا منزل آقا شود و ملاقاتی انجام دهد. به همین منظور بیرون مسجد منتظر می‌ماند تا نماز تمام شود و آقا از مسجد بیرون بیایند...

حضرت آیت الله بهجت همیشه سرشان پایین بود و به کسی نگاه نمی‌کردند . وقتی از مسجد خارج شدند، یکی از دوستان و نزدیکان شهرام جزایری به آیت الله بهجت نزدیک شد و به آقا گفت: حضرت آیت الله؛ آقای شهرام جزایری از تجار خیـّر تهران هستند و فعالیت‌های خیریه فراوانی انجام می‌دهند و برای عرض ارادت و دست‌بوسی خدمت رسیده‌اند، در این هنگام آقا سر مبارک را بالا‌گرفتند و به شهرام جزایری نگاهی کردند و فرمودند:

برو و از کارهای خیری که انجام داده ای توبه کن.